نقد فیلم سعادت از مایک کیهیل

حقیقت تلخ!

سعادت فیلمی به کارگردانی مایک کیهیل است که می خواهد نشان دهد انسان چگونه از ازل تنها بوده و تنها می تواند با آفریده ای به دست خود (فرزند) این ابژه را قسمت کند . شخصیت گریگ با بازی ویلسون در این فیلم یک هژمونی لحظه ای است . ایده پردازی در «سعادت» به خوبی رعایت شده است و یکی از برگ های برنده این فیلم مسلما این نکته است که قصه با یک اتفاق شروع می شود اما در ادامه و سکانس های پایانی آن اتفاق ممکن است که هرگز و یا هنوز روی نداده باشد .

*هرمنوتیک

اگرچه این اثر به خودی خود ژانر علمی تخیلی به خود می گیرد اما باید این نکته را در نظر داشته باشیم که ژانر فیلم قبل از هرچیز معمایی است . معمایی که از دل یک تخیل نه چندان شاد بیرون می آید . در ابتدای فیلم گریگ را می بینیم که طراحی هایی از رویاهای او نشان داده می شود و بعد به طور غیر ارادی رئیس خود را می کشد که البته در ادامه هنوز این واقعه روی نداده است . آشنایی او با کلمنز اتفاقی است که پیش بینی آن دور از انتظار است و این غافلگیری هایی که برای بیننده در هنگام تماشای «سعادت» روی می دهد کم کم به جزئی از اثر تبدیل می شوند . جادو ، معما و هیجان را می توان در ژانر علمی-تخیلی مانند آثاری همچون : «چشمه» ساخته ارونوفسکی ، «او» ساخته اسپایک جونز تماشا کرد . در فیلم «او» آنچه اساس فیلم نامه است تنهایی انسان در مواجهه با نوع خود و ارتباطی است که به عنوان پناهنده با تکنولوژی برقرار می کند . اما مشخصا در «سعادت» ذهن و خواستگاه تاویل گونه آن مورد مکاشفه است . «این حقیقتِ تخل را باید پذیرفت که تولید ذهن چیزی جز وهم امیدوارم کننده نیست» پیامی است که فیلم به طور غیر ارادی به بیننده انتقال می دهد . در دو سکانس ابتدایی تکلیف فیلم مشخص می شود . شخصیت در بُعد زمان صعود و نزول ندارد چرا که زمان به طور فیزیکی در فیلم نامه وجود ندارد و تنها ساخته ذهن کاراکترهای فیلم است . این موضوع نقدی است که بر فیلم وارد می شود و در برداشت آخر فیلم که می بینیم گریگ دختر خود را در آغوش می گیرد تازه زمان در فیلم متولد می شود . اگر چه خواب خواستگاه هرمنوتیک مولف بوده است و در چرایی طرح این ابژه نمی توان ایرادی وارد کرد اما بر سر چگونگی آن می توان بحث کرد . چگونگی که تبدیل به سینما نمی شود و سرفا یک رویای در ذهن باقی می ماند .

*تکرار

در سال های اخیر بحث تکرار و دوار بودن زندگی بسیار مطرح می شود . تکرار دوباره لحظات چه به لحاظ موقعیتی و چه به لحاظ معنایی در «سعادت» جدای از این مباجثه نیست . مباحثه ای که قطعا به نفع بیننده سینما نخواهد بود . اگرچه تداعی سکانس ها برای بیننده آن هم با یک زاویه دید و روایت جدید می تواند جذابیت داشته باشد اما تکرار در سینما اگر معنای جدیدی تولید نکند یک شکست برای فیلم نامه نویس است . در بخش دوم فیلم هنگامی که کلمنز و گریگ به دنیای واقعی بازگشته اند تکرارهایی که برای تداعی لحظات و بعضا نمادها ، مانند مجسمه هایی شکسته از اندام اتفاق می افتد ، کاربرد دراماتیک پیدا نخواهد کرد و صرفا تبدیل به ابزاری تصویری می شود . حتی انتخاب آخر گریگ نیز نمی تواند این پدیده را ثابت کند که ذهن تنها بر روی کاغذ و طراحی ها زیبا است . از سوی مولف دلیل متقنی برای آن طرح نمی شود . «سعادت» نه به لحاظ سینمایی بلکه به لحاظ یک فرضیه مانند «تنت» نولان پذیرفته می شوداگرچه در «تنت» عناصر سینمایی یافت می شود اما در این فیلم به غیر از تصویری که از زن به ذهن گریگ رسیده مورد دیگری از نظر سینمایی دیده نمی شود .

نویسنده : علی رفیعی وردنجانی 

 

کلید واژه:
گروه بندی: ویژه ها

هنوز دیدگاهی منتشر نشده است